تبليغاتX
روزگار مرده

«سکوتم را به باران هدیه کردم

تمام عمرم را گریه کردم

نبودی در فراق شانه هایت

به هر خاکی رسیدم تکیه کردم.....»

افسوس كه روزگارم بر خلاف آرزوهايم گذشت....ati

آنگاه که خنده بر لبانت مي ميرد

چون جمعه پاييز دلم ميگيرد

ديروز به چشمهاي تو گفتم برو

 امروز دلم بهانه ات مي گيرد.....»

 

«دعا کنان دعا کنید که محتاجم به دعا»

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط روزگار در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 22:6
آخ!!!! گلم مواظب خودت باش....................

آخ داره اشكام ميريزه.............

گل من خبر نداري، دل گلدونت ميگيره

اگر تو پژمرده باشي، گلدونت برات ميميره

گل من نگوكه اونجا دل تو برام ميميره

گل من نگو شكستي، گلدونت برات ميميره

نكنه لگد شه ساقت زير پاي هر غريبي

ساده دل نباش گل من كه دنيا پر فريبه

نكنه يه وقت شكستي؟!!! آخ داره اشكام ميريزه....

آخ نميدوني گل من؟!؟!؟! خاطرت واسم چقدر عزيزه....

آخ گلم  به خدا مي‌سپارمت،

                                تو را به خدا،

                                      مواظب خودت باش........

 

«دعا کنان دعا کنید که محتاجم به دعا»

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط روزگار در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 7:33
جرم من چيست خدايا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خداوند بي نهايت است
و لامکان و بي زمان ،
اما بقدر فهم تو کوچک مي شود
و به قدر نياز تو فرود مي آيد
و به قدر آرزوي تو گسترده مي گردد


جرم من چیست خدايا؟؟؟؟؟؟؟

جرم من چیست که شیدای نگاهت شده ام آن قدر واله که انگشت نمایت شده ام

جرم من چیست که در کلبه تنهایی خویش، غصه دل خويش را فرو ميدهم .......

آخر ای اختر تابنده به دامان سپهر جرم من چیست که رسوای زمانت شده ام.........


جرم چيست؟؟؟؟

كه اينگونه مجازات ميشوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟////

«دعا كنان دعا كنيد كه محتاجم به دعا»

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط روزگار در جمعه نهم اسفند 1387 و ساعت 11:18
چه خوب بود اگر....................

چه خوب بود اگر در وجود ما سادگی و در نگاه ما مهر و دلدادگی موج می‌زد.

چه خوب بود اگر باغ چشم‌های ما محلی می‌شد برای پرواز پروانه‌ها و دست‌های ما لانه‌ای برای خواب گنجشک‌ها.

چه خوب بود اگر قامت ما پلی می‌شد برای رسیدن به دشت آئینه‌ها و سینه ما گلزاری از رنگین کمان دوستی‌ها.

چه خوب اگر کلام ما گرمی خورشید را می‌داشت و گفتار ما موج و امید را منتشر می‌كرد.

چه خوب اگر چشم‌های ما مرکز نشر مهتاب می‌شد و نگاه ما عمق خورشید را به تماشا می‌گذاشت.

چه خوب بود اگر دست‌های ما تشنه پرواز می شدن، با بخشش و بخشایش، دمساز می‌گشتند و با دست‌های پینه بسته الفتی دیرینه می‌داشتند.

چه خوب اگر عزم ما را کوه می‌گفت و صبر ما از عظمت جنگل.

و چه خوب بود اگر با لبخند خورشید باران را می‌سرودیم و از وجود خود برای زدودن تاریکی‌ها مشعلی می‌افروختیم.

«دعا کنندگان دعا کنید که محتاجم به دعا»

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط روزگار در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 21:34
تقديم به دل شكسته خودم..............!!!!!!!!!!!!!

در این دنیا کسی قدر محبت را نمی داند و انسانها چنان در زشتی و نا مهربانی غرق که فرق یک نگاه ساده را از نگاه سرد وبی احساس یک بیگانه هم حتی نمی دانند و من تنهای تنها لحظه از خویش می پرسم چی خواهی کرد و من چون آخرین برگ درخت خشک خوبی ها به روی خاک می افتم و تو با حرف و اعمالت مرا در زیر پاهای غرور خویش خرد کردی ...

«دعا کنندگان دعا کنید که محتاجم به دعا»

 تقديم به دل شكسته خودم................!!!!!!!!!!!!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط روزگار در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 22:3
تا بی سرانجامی................!!!!!!!!!

در این انقباض مه الود ثانیه ها

میتوان برگشت به سایه روشن یادها و نگاهها .... .

اما دیگر برای این بازگشتهای بیحاصل

نه پایی است و نه خیالی!!!

حالا من و تو تا همیشه

در این شبهای ناتمام درد اور میگریزیم از دویدن در این بیراهه ها

و ریشه میدوانیم در سکوت وهم انگیز نیزار تا بی سرانجامی .........!

/«دعا کنان دعا کنید که محتاجم به دعا»/

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط روزگار در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 20:26
تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی........!!!!!

       تو  همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی              

دلت از سبزه و گلها تهی مانده است

و دست بینوای شاخه هایت خالی از برگ است        

تنت در پنجه ای از مرگ است

مرا هم برگ و باری نیست ز هر عشقی تهی ماندم    

نگاهم در نگاه گرم یاری نیست

تو از این باد پاییزی دلت سرد است    

و طفل برگها را پیش چشمت تیرباران می کند پاییز

که از هر سو چو پولکهای زرد از شاخه می ریزند         

تو می مانی و عریانی- تو می مانی و جدائی

الا ای باغ پاییزی     

دل من هم دلی سرد است

و عشق برگهای آرزویم را   

به دست ناامیدی تیرباران می کند پاییز

ولی پاییز من پاییز اندوه است

دلم لبریز اندوه است

چنان زرینه پولکهای تو کز جنبش هر باد می لرزد

مرا برگ نشاط از شاخه می ریزد

نگاه جان پناهی نیست

که از لبهای من لبخند پیروزی بر انگیزد

خطا گفتم - خطا گفتم

تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی

تو را در پی بهاری هست

امید برگ و باری هست

.

.

.

بهاری پشت سر داری

تو را دل شادمان باید

الا ای باغ پائیزی

غمت عزم سفر دارد

همین فردا دلت شاد است

ز رنج بهمن و اسفند آزاد است

تو را در پی بهاری هست

امید برگ و باری هست

ولی در من بهاری نیست

امید برگ و باری نیست

تو را گر آفتاب بخت نوروزی

لباس برگ می پوشاند

مرا هرگز امید آفتابی نیست

دلم سرد است و در جان التهابی نیست

تو را گر شادمانه می کند باران فروردین

مرا باران به غیر از دیده تر نیست

تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی

تو بزمت می شود از تابش گلها چراغانی

 ولی در کلبه تاریک جان من

نشان از کور سوئی نیست

نسیم آرزویی نیست

گل خوش رنگ و بویی نیست

اگر در خاطرم ابریست-

ابر گریه ای تلخ است

که گلهای غمم را

آبیاری میکند شبها

اگر بر چهره ام لبخند می بینی-

مرا لبخند اندوه است بر لبها

تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی........!!!!!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط روزگار در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 22:24
خواهش یه دوست...

عاشقی دردیه درمون نداره

دل عاشق سر و سامون نداره

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط روزگار در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 21:53
پدرم........دوستت دارم

ميلاد بزرگترين شير مرد تاريخ بشريت بر تمام شيعيان مبارك

روز پدر هم مبارك بر تمامي پدران حال و آينده

پدرم روزت مبارك......

پدرم از گل سرخ

گل زيباتر چيست؟

از گل ياس حياط

گل خوشبوتر نيست

گرچه خيلي زيباست

گل سرخ گلدان

باز زيباتر هست

گل لبخند از آن

خنده‌هايت دارد

بوي شادي و نشاط

تو برايم هستي

بهتر از ياس حياط

پدرم دوستت دارم ای مهربانم................

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط روزگار در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 0:33
دوسش دارم «مادرم.....»

برای مادر دوست داشتنی و عزیزم که خیلی دوستش دارم

البته میدونم همه ماماناشونو خیلی ذوست دارن ولی من بیشتر دوسش دارم

مادرم! وقتي سخن از توست، طپش قلبم موج بر مي‌دارد و دستانم لرزان و ناتوان، از نگارش آنچه در دلم مي‌پرورانم، و اما نمي‌توانم بر اين صفحه بنويسم، قاصر مي‌ماند.........

اما اينها را كه مي‌توانم؛ مي‌نويسم:

مادر! مادر مهربانم! تو همچون صدفي آكنده از عطوفت، مرا همانند گرانبهاترين دُرّ عالم، در بر گرفته‌اي.

مادر عزيزم! اي مهربانترينم! قطره قطره زلال اشكت، در لابه‌لاي تاروپود وجودم عيان است. از همان هنگام كه ذره‌اي بيش نبودم، پي در پي توانم بخشيدي و هم اينك نيز بي تو توان زيستنم نيست. تو مرا از كسر، توان ساختي و هستي‌ام را از نبود به وجود بدل نمودي.

من هر چه دارم، از توست؛ تويي كه مهرت را با عشق بر صفحه قلبم نگاشته‌اي؛ تويي كه برگزيده ‌خدا براي آفريدن هستي، تويي كه آنقدر والايي كه اگر فردوس را هم زير پا داشته باشي، شگفتي نيست؛ تويي كه اگر تمام جهان را هم بدستت دهند سزاوار است.

دوستت دارم فرشته من مادرم

مادرم دوستت دارم........... 

«مادرم......»

به خاطرت نفس مي‌كشم

به خاطرت مي‌مانم

بودنت را در وجودم حس مي‌كنم

همواره دوستت دارم

تويي كه هميشه با مني

در تمام لحظه‌ها

از عشق تا ابديت

از آمدن تا رفتن

با من بمان

با اميد تو زنده‌ام

با ياد تو مي‌خوابم

اي كه هميشه جاوداني

در قلب كوچك من

با ساز صدايت از خواب بر مي‌خيزم

از بار گناهم از تو مي‌گريزم

فرياد كه مي‌زنم به دادم مي‌رسي

اي هميشه مهربانم

دوستت دارم مادرم..................

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط روزگار در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت 21:1
یادبود عزیز سفر کرده..........

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب در زمین را چه خوب می فهمید

دوست عزیزم از دنیای فانی به قلب پر درد من کوچ کرد

همیشه یادش در خاطرم و مهرش در قلبم می ماند

دوستش دارم تا همیشه

دو روز حذر کردن از مرگ روا نیست

روزی که روا باشد و روزی که روا نیست

روزی که قضا باشد کوشش ندهد سود

روزی که قضا نیست در آن مرگ روا نیست

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط روزگار در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 22:54
بیا..........

بیا در کوچه باغ شهر احساس               شکست لاله را جدی بگیریم

اگر نیلوفری دیدیم زخمی                     برای قلب پر دردش بمیریم

بیا در کوچه های تنگ غربت                برای هر غریبی سایه باشیم

بیا هر شب کنار نور یک شمع              بفکر پیچک همسایه باشیم

بیا ما نیز مثل روح باران                    به روی یک رز تنها بباریم

بیا در باغ بی روح دلی سرد                کمی رویای نیلوفر بکاریم

بیا در یک شب آرام و تاریک              کمی هم صحبت یک یاس باشیم

اگر صد بار قلبی را شکستیم

بیا یک بار با احساس باشیم..........

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط روزگار در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت 16:49
مرا ببر اي دوست......

مرا ببر اي دوست
دلم گرفته از اين دنيا
مرا ببر اي دوست به شهر آرزوها
به كوچه خوشبختي
به سرزمين محبت‌ها
به جايي كه هيچ نامردي نباشد
به جايي كه پستي و بي شرفي نباشد
مرا ببر به مهرباني دل‌ها!
به لحظه‌هاي صداقت!
به صافي دلها!
مرا ببر اي دوست دلم گرفته از آدمكها
ازحرفهاي شعارگونه
از كلام‌هاي توخالي
و قولهاي پوچ
مرا ببر به سادگي چشمانت
به زماني كه آنچه را كه امروز ندارم داشتم؟
مرا ببر اي دوست
دلم گرفته از اين دنيا!
دلم گرفته از اين روزگار!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط روزگار در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:1
باز هم تنهایی...............

باز من ماندم و زمان

باز من ماندم و دیوارهای ترک خورده ای

باز هم تنها شدم و تنهایی را حس کردم.......

ولی این بار فرق می کند!!!!

من کجایم تا به خود بپیوندم؟؟؟؟؟؟؟

من از اول تنها بودم.............

 

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط روزگار در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 19:36
محبوبم تولدت مبارک...............

 آیا میدانی که تو جان منی؟

در میان جمع جانان منی؟

گر نباشی روح از جسمم جداست؟

تو سر آغازی و پایان منی

 

عزیزم و بهتر از جانم زیباترین روز سال را به تو تبریک میگویم

تولدت مبارک عزیز جونم

آرزومند آرزوهایت .............. دوست کوچکت

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط روزگار در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 22:58

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط روزگار در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 22:54
التماس دعا.............

قیامت بی حسین غوغا ندارد.

                         شفاعت بی حسین معنا ندارد

                                                     حسینی باش که در محشر نگویند

                                                                              چرا پرونده‌ات امضا ندارد

ايام سوگواري عزيزترين كس زينب(س) و امام وليعصر حضرت مهدي(ع) را به تمامي عزاداران تسليت مي‌گويم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط روزگار در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 9:4
غمی نیست............

اگر سهم من

                 از این همه ستاره

                                     فقط سوسوی غریبی است

               غمی نیست .............

همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط روزگار در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 18:51